مدتی است از خودم خالی شدم
مدتی است که به همه چیز فکر می کنم و به چیزی نمی رسم
چند وقتی است که تکلیفم با خودم روشن نیست
چند وقتی است که ذهنم یاری ام نمی کند
هر چند به زور به یاری اش می روم...
و
همچنان همان است که منم!
و همچنان تو، تویی
ولی زمان می گذرد...
و تنها زمان است که زمان می ماند..
نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 1387/05/30 ساعت 6:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
خوشبختي از جايي شروع مي شود كه جاه طلبي پايان مي پذيرد.
نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 1387/05/29 ساعت 11:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نيچه
نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 1387/05/13 ساعت 8:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:" می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد." از يك دوست
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست."
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی."
گنجشگ خیره در خداییِ خدا مانده بود.
خدا گفت:" و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
نوشته شده توسط آزاده در جمعه 1387/05/11 ساعت 1:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
می دانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من ديدم از همان سرِ صبحِ آسوده
نایِ تازهی نعنای نورسيده میآيد
پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمیدانستم!
دردت به جانِ بیقرارِ پُر گريهام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانیست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربهسرم میگذاری ... ها؟
میدانم که میمانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران میآيد.
مگر میشود نيامده باز
به جانبِ آن همه بینشانیِ دريا برگردی؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه میشود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمیکنی، ها!؟
باشد، گريه نمیکنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه میافتد.
چه عيبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد میآيد، باران میآيد
هنوز هم میدانم هيچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه میفهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانیست ...!
سيد علي صالحي
دکلمه از خسرو شکیبایی
نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 1387/05/03 ساعت 7:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
از دست دادن هر انسانی که دوستش می داشتم، آزار دهنده است!
گرچه اکنون معتقد شده ام که هیچ کس، کسی را از دست نمی دهد،
زیرا
هیچ کس مالک کسی نیست!
این تجربه واقعی آزادی ست...
داشتن مهم ترین چیزهای عالم بی آنکه صاحبشان باشی!
نوشته شده توسط آزاده در جمعه 1387/04/28 ساعت 9:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
حرف بیهوده ای نیست اگر بگویم دوستت دارم
ولی بيهوده آن تفكري ست كه، اين را به بازي بگيرد!
بازي اي كه برد و باختش را من تعيين مي كنم؟ يا ...
اما
آيا در نظر تو، اين، قماري بيش نيست؟!
هر كس بهاي بيشتري بپردازد، برنده است!؟
به يقين، اين، حقِ من هست..
حقِ من كه توسط خودم باز پس گرفته مي شود، با همه سختيها و مرارتها و ناملايماتي كه از سوي تو و ديگران برمن وارد است!
نوشته شده توسط آزاده در جمعه 1387/04/28 ساعت 8:49 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
زمان به من آموخت که:
دست دادن به معنی رفاقت نیست!
بوسیدن، قول ماندن نيست!
و
عشق ورزيدن، ضمانت تنها نشدن نيست!
نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 1387/04/26 ساعت 1:32 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
چه کنم با این همه دلزدگی و روزمرگی زندگی ام؟!
که
در هم آمیخته با زندگی انسان است،
انسانی که نسیان، مشخص ترین ویژگی اش است!
مرا با روزمرگی کاری نیست!
اما
دلزدگیِ زندگی ام هر روز بیش از پیش...
جدی اش می گیرم چرا که باید جدی گرفتش!
و نیز شوخی می پندارمش چراکه اگر جدی بگیرمش، نابودم می کند!
ولی..
شاید هم اکنون از بین رفته تلقی می شوم...
نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 1387/04/20 ساعت 9:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
رهايم كن!
رهايم كن اي پليدي ذهن!
چرا كه اين طور، زندگي ام بسيار به پليدي ميگذرد!
نميدانم چرا همچنان به فكرش هستم كه باز هم مثل هميشه جوابم را از دور دستها، از طريق فركانسهايي ميفرستد!؟
نوشته شده توسط آزاده در جمعه 1387/04/14 ساعت 11:46 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سالهاست که در طلب تو ام
ماههاست که در اندیشه تو ام
روزهاست که به امید تو سپری می شود
ساعتهاست که در خیالِ رسیدن به تو سپری می شود..
و اینگونه است که می گویند: "عشق ز پروانه بیاموز"
اینک به دنبال تو، عشق را از پرستوی مهاجرِ عاشق آموختم...
فهرست اصلی
دوستان
ارگانون
وبلاگ سابقم
باید به خورشید پیوست
فقط برای خودت زندگی کن
بباید ستایش نمود عشق را
دستنوشته های تنهایی
شهاب اسفندیاری
خاطراتچی
سارا
ایران اهدا
فیلتر شکن قوی
پرواز را به خاطر بسپار
يادداشتهاي يك دختر ترشيده
کارشناسی ارشد مدیریت
سایت خانه تئاتر ایران
شهروند امروز
محمدرضا
محک
جهانگرد
وکیل الرعایا
ايستگاه عشق
روزهاي بي كسي
عشق به خدا شکست ندارد
يك ايده جالب(ببينيد)
سايه روشن
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY