مشکلات انسان های بزرگ را متعالی می سازد و انسان های کوچک را متلاشی.
نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 1391/02/26 ساعت 9:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
نزدیک برگزاری انتخابات ریاست جمهوری سال 88 است...
هواپیماهایی مینشینند و گوینده فرودگاه اعلام اطلاعات پرواز میکند؛ هواپیماها از شهرهای مختلف انگلستان و شاید از هلند و آلمان به زمین مینشینند و مسافرانی که برای تفریح و گردش به ایران نیامدهاند، از آنها پیاده میشوند و البته از هر کدامشان، عکسی به یادگار گرفته و سوابقشان در آن واحد بررسی میشود. یکی از آنها مازیار است که در همان بدو ورودش، شناسایی شده و در تاکسی سوار میشود که رانندهاش، مامور امنیتی است. البته بعد از مدت زمانی که میگذرد، پیغامی از طرف یک ناشناس به خط موبایل او که خط امن است، ارسال میشود و خبر از تعقیبش میدهد و او هم از شرّ راننده خلاص میشود و به راهش ادامه میدهد. مامورهای امنیتی هم بعد از موعد میرسند وبا جنازه همکارشان روبرو میشوند.
قبل از ورود مازیار، دوربین بر فراز آسمان از بالای هواپیمایی دیگر که همان هواپیمای "محمد خاتمی" است، ظاهر میشود و به برج مراقبت اعلام میکنند که در هواپیما بمبی قرار است منفجر شود. خبر رسیده بوده که محمد خاتمی در این پرواز است و همدستان مازیار برای اینکه مملکت رابه هم بریزند، دست به این کار زدهاند، اما تروریستها بی خبر از اینکه خاتمی با هواپیمای قبلی به تهران بازگشته، نقشهشان، نقش بر آب میشود.
تصاویری از ساختمان وزارت اطلاعات که برای اکثریت مردم، جایی غیرآشنا است، نمایش داده میشود؛ یکی از مدیران این وزارتخانه (حمیدرضا پگاه) وارد میشود، عنبیه چشمهایش و انگشتان دستاش را به سیستمی میسپارد که هویت او را مشخص کند.
نکته: این تصاویر شاید برای اولین بار است که از یک مکان امنیتی در ایران نمایش داده میشود، البته اگر این هم صحیح باشد.
از عملکرد همکارانش به شدت عصبانی است و با لحنی بد آنها را محکوم میکند و به یکی از آنها (امین حیایی) تهمت جاسوسی هم میزند.
مازیار که وارد میشود، یک تنه یک گروه که متشکل از منافقین، سلطنت طلب، همجنسگرا و تروریست هستند را مدیریت میکند و در خانهای تیمی مستقر شده و منتظر برگزاری انتخابات میشوند. این گروه انگار که از همه چیز خبر دارند که چه نتیجهای قرار است رقم بخورد، بعد از اعلام نتیجه انتخابات دست به کار میشوند؛ حرکات مردم را رصد و به آنها خط میدهند.
نکته: صحنههایی که ابوالقاسم طالبی از تصاویر حضور مردم و همچنین ایجاد تشنجی که در تظاهرات آنها به وجود میآید، کاملاً قابل لمس است، چرا که خیلیها از نزدیک شاهد عملکرد مردم بدون دعوا و همچنین تشنجهایی که عدهای میان مردم ایجاد میکردند، بودند. طالبی بارها اعلام کرده که 500 ساعت فیلم از صحنه های درگیری خیابانی بعد از انتخابات مشاهده کرده است، اما به گفتهی خود وی، برخی از حوادثی که یک طرف آنها، غیر معلوم بوده را نتوانسته در فیلمش وارد کند.
همه اتفاقاتی که در سال 88 شاهد آنها بودیم، طی چند دقیقه جلوی چشممان میآید و البته برخی از منشأهای آن نیز، و در پایان به نتیجهای میرسیم که سالیان قبل نیز در تاریخ این مملکت افتاده است. هر جا یک راه نفوذ برای دشمنان در کشور باز شود، دشمن حمله میکند و آن راه نفوذ هم در میان خودمان باید جست.
«قلادههای طلا» خوش ساخت است و برای اولین بار است که یک فیلمساز میداند که چه میخواهد بسازد و آن را میسازد. جلوه های ویژه، قرارگیری دوربین، پیچیدگیهای موضوعی داستان، روند کلی داستان و البته بازی دو کاراکتر اصلی بد و خوب فیلم، از نکات قابل توجه این فیلم است.
پ.ن: تماشای این فیلم برای هر ایرانی توصیه میشود و همچنین تفکر در مورد آن.
نوشته شده توسط آزاده در شنبه 1391/02/02 ساعت 9:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دلم به اندازه 30 سالی که گذشته، گرفته...
نوشته شده توسط آزاده در شنبه 1391/02/02 ساعت 8:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک،
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره رادریابیم
پ.ن: شعر از سهراب سپهری
نوشته شده توسط آزاده در شنبه 1391/01/26 ساعت 11:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
من همان به که از او نیک نگه دارم دل
که بد و نیک ندیدهست و ندارد نگهش
بوی شیر از لب همچون شکرش میآید
گر چه خون میچکد از شیوه چشم سیهش
چارده ساله بتی چابک شیرین دارم
که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
از پی آن گل نورسته دل ما یا رب
خود کجا شد که ندیدیم در این چندگهش
یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند
ببرد زود به جانداری خود پادشهش
جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در
صدف سینه حافظ بود آرامگهش
نوشته شده توسط آزاده در جمعه 1391/01/11 ساعت 1:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

زمان چیدن بنفشه ها و پامچال و همیشه بهار توی جعبه های چوبی رسیده بود از راه
و حالا زمان کاشتن این رنگ های قشنگ توی باغچه های کوچک و بزرگ و یا کنار بزرگ راه
پشت چراغ قرمز، در صف انتظار عابر بانک، پشت درهای بسته و ...
در انتظار روی خوش دیدن یک شاخه گل و ...
حاجی فیروزهای جوان و پیر، رقاص و دهل و تنبک زن، پایین شهری و بالا شهری
ایستاده اند تا کمری بلرزانند و ضربی بنوازند،
تا به قول خودشان لبخندی بر لبانت بنشانند و پولی بگیرند،
از مردمانی که حتی لبخند هم بر لبانشان خشکه می زند در این سرمای روزگار.

تهران خاکستری اما
حالا چنگ می زند به این شهر پر از مردمان خالی،
ساختمان های زشت و بدقواره اش را مثل آغوشی تنگ می فشارد دود و سیاهی،
به گمانم دلش می خواهد این روزهای آخر، سردتر از روزهای دیگر باشد و
مردمانش را سیاه تر از همیشه گرداند!
توت فرنگی های شهر اما،
بیشتر از هر زمانی رخ می نمایانند به مردمان سیاه دلی که
صبح تا شب به فکر درآمدند
و هستند عده ای که حتی رنگ این توت فرنگی ها را از یاد برده اند.

نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 1390/12/28 ساعت 1:6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
بد جوری بوی عید میاد
بوی عیدی که همیشه خواستنیایه
اما وقتی که موعدش می رسه دیگه خواستنی نیست، دوست داشتنی هم میشه
با بوی توت و توپ مخلوط میشه
سر و صدای بازی بچه ها بیشتر میشه تو کوچه ها
صدای پرنده های کوچیک دوست داشتنی می پیچه لابلای شاخه های درخت ها
باد خوشایندی شروع می کنه به نوازش دادن صورت ها
و ...
اما وقتی این اولین عیدی میشه که دیگه قرار نیست روز اولش بری اونجا، دلت می گیره...

نوشته شده توسط آزاده در شنبه 1390/12/20 ساعت 10:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر كلاسی ها
لواشك بین خود تقسیم می كردند
وان یكی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنكه بی خود های و هو می كرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاریك
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یك با یك برابر هست
از میان جمع شاگردان یكی برخاست
همیشه یك نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یك فرد انسان واحد یك بود آیا باز
یك با یك برابر بود
سكوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یك فرد انسان واحد یك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یك فرد انسان واحد یك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده كه می نالید
پایین بود
اگر یك فرد انسان واحد یك بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یك اگر با یك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده می گردید
یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد؟
یك اگر با یك برابر بود
پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا كه زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یك اگر با یك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یك با یك برابر نیست
پ.ن: "تساوی" اثر خسرو گلسرخی
نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 1390/11/27 ساعت 6:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
این قدر ورم کرده که نمی تونم تکونش بدم
این قدر چیز درونش هست که می ترسم بچرخونمش
ای بهمن پس کی میری پی کارت تا نفسی راحت بکشم!؟
نوشته شده توسط آزاده در دوشنبه 1390/11/17 ساعت 9:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

فکر می کردم که دارم به پرستوی مهاجرم می رسم ... اما خودش گفت که نیست ... بنابراین من هنوز به دنبالتم
که ببینم کجایی!!!
نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 1390/10/28 ساعت 3:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سالهاست که در طلب تو ام
ماههاست که در اندیشه تو ام
روزهاست که به امید تو سپری می شود
ساعتهاست که در خیالِ رسیدن به تو سپری می شود..
و اینگونه است که می گویند: "عشق ز پروانه بیاموز"
اینک به دنبال تو، عشق را از پرستوی مهاجرِ عاشق آموختم...
فهرست اصلی
دوستان
ارگانون
وبلاگ سابقم
باید به خورشید پیوست
ازدواج سختتر است يا مردن
بباید ستایش نمود عشق را
دستنوشته های تنهایی
شهاب اسفندیاری
خاطراتچی
الهام
ایران اهدا
فیلتر شکن قوی
پرواز را به خاطر بسپار
يادداشتهاي يك دختر ترشيده
کارشناسی ارشد مدیریت
سایت خانه تئاتر ایران
افسانه هاي پاييزي
شهروند امروز
محک
جهانگرد
وکیل الرعایا
ايستگاه عشق
روزهاي بي كسي
سلام سپیدی کاغذ
دوست خوب تو
شاکیانهنویس
مثنوی من
سوده
يك ايده جالب
روایت مکتوب فاطمه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشيو
طراح قالب
POWERED BY